به نظر می رسه که عیسی برخلاف تصورم خیلی خوب بلده خواص چیزهایی که می خوره رو بشماره! خوب بلده خودش رو خر کنه!
پ.ن. برای یوری
دیگر هیچ چیز دنیا کم نیست آدمها
دیگر همه چیز معنا دارد آدمها
دیگر می ارزد به زنده بودن
پ.ن. به نظر می رسد پرنده از دوباره زندگی را آغاز کرده. دوباره پرواز می کند. دوباره به اوج می رسد و دوباره زندگی می کند..
I don't know what it is,
but I distrust myself
when I start to like a girl
a lot.
فقط نان می بیند همه چیز را!روزش می شود در پی نان شب و شبش می شود برنامه ریزی برای نان فردا!
بدیش اینست که نه تنها با بقیه کار ندارد، بلکه علاوه بر آن نزدیکانش را هم به این راه می کشاند! به فرزندش فقط یاد می دهد چطور نان بیشتری ببلعد و نان بیشتری جمع کند و چطور نان را برای ایام بی نانی ذخیره کند! دیگر فکر که نمی کند هیچ! احساس هم نمی ورزد! دوست هم نمی دارد! هر که را هم دوست بدارد فقط فکر اینست که او برایش نان دارد!
گفته اند و می گویند و خواهند گفت که روزی مردی یا زنی بود که پول داشت و با این حال نان جو می خورد! ولی هیچگاه نگفته اند که این آدم چطور فکر می کرد؟ یا اگر گفته اند، این را نگفته اند که او فهمیده بود که بهتر است کم نان خورد و بیشتر فکر کند!
در ادامه چیزهایی که راجع به این آدمها گفته اند این را هم گفته اند که این آدمها معمولا تنها بوده اند و هستند و خواهند بود! شاید چون نان زیادی برای دیگران ندارند! شاید هم چون فکرشان آدمهای دیگر را آزار می دهد!
پ.ن. انسان ها اگر هم همدیگر را آزار داده اند تا به حال فقط به خاطر نان بوده!
پ.ن.2 بزرگترین بدی درد نان که باید می گفتم و نگفتم اینه که نان باعث میشه انسان سرش رو جلو هر موجودی پایین بیاره!
اگر روزی از روزهای این دنیا با کسی شوخی خطرناک کردید و او ناگهان شوکه شد و بعدش وقتی داشتید از در رد می شدید تا از دست او که هنوز به کنه قضیه پی نبرده فرار کنید و ناگهان دستگیره در ، گیر می دهد خودش را به آستین دو دگمه بسته شده تان، بدانید که حتما اتفاق بدی قرار است بیفتد!
یعنی یا بعدش ناگهان می افتید می میرید یا ناگهانتر! مگسی در چایی تان می افتد و پس از کش و قوس فراوانی که با او هنگام نوشیدن چایی دارید، گاز محکمی بر کمر کوچکش می زنید و از وسط نصفش می کنید و آخر که فهمیدید حیوانی موذی است نه تفاله چایی غی می کنیدش بیرون!
و باز هم ای خلایق!
آگاه باشید که همه این چیزهایی که خلایق می گویند خرافات است، به همان موجود خلق کننده این دنیا راست است و حقیقت دارد.
پ.ن. قرار بود این متن اسمش بشه : بررسی مسئله خرافات (یا:" حتما حکمت داشت!")
آدمها دو جور هستند!:
آدمهایی که خواب می بینند و آدمهایی که خواب نمی بینند! از نظر فنی کاملا با اطمینان میشه گفت آدمهایی که خواب می بینند آدمهای بسیار خوشبختی هستند! چون حداقل آرزوها و ترسهاشون رو خوب میشناسن و خیلی بیشتر از آدمهایی که خواب نمی بینند خودشون رو میشناسن. یعنی از دیدگاه انسان شناسی حداقل منابع خودشناسی (که تنها دلیل زندگی هست!) بیشتری نسبت به آدمهای گروه دوم دارند.
وقتی یکی از آدمهای گروه دوم باشی باید حتما از تک خواب هایی که می بینی حداکثر استفاده رو بکنی! یعنی با تمام وجود بررسیشون کنی! همه چیزش رو! جاهاش رو! آدمهاش رو! اتفاق هایی که میفته و برخورد تو رو و خلاصه همه چیزش رو!
یکی از نکته هایی که گاهی وقتها خیلی عجیبه اینه که واقعا گاهی وقتها یه آدم، هیچ ربطی به بقیه چیزهای تو خوابت نداره! مثلا" داری یه خواب مستهجن می بینی و یه دفعه ای معلم ریاضی بچگی هات یا بابات میاد تو ذهنت! یا مثلا یه مجلس ختم هستی(با حضور خود کسی که مرحوم شده که البته این غیر طبیعی نیست!) و یه دفعه کسی رو که دوست داشتی میبینی! یا مثلا توی جمع فامیلت یکی از همکارهات رو میبینی که بهش تمایل داری(که البته این یکی رو دوست ندارم طبیعی جلوه بدم ولی حقیقت اینه که میشه توجیهش کرد!).
جالبتر اینه که وقتی خوب بهش فکر میکنی میشه خیلی راحت یک توجیه(یا شاید توجیح!) درست و حسابی واسش جور کرد ولی جدیدا به این فکر می کنم که این حضورهای بی ربط همه خطای مغزه! و اصلا در پسش تمایلات تو نیست!
پ.ن. جا داره اینجا از حضور پدرم در خواب های مستهجنم تشکر کنم!
پ.ن.2 همچنین بدینوسیله از معشوقه قدیممان درخواست می کنیم باز هم به خوابمان بیاید! خیلی وقت بود در خواب ندیده بودیمشان!
پ.ن.3 حضور همکارم در خوابم هم خیلی جالب بود! لطفا این بخشش رو بیشتر کنین!
هر چیز در این زندگی دچار روزمرگی می شود! این درد حتی شامل خود امر خودشکنی هم می شود.
نشانه:
"بررسی گذر عمر در سال 91" ابتدا با یک انرژی بزرگ جهت ثبت کردن رفتار انسان ها از طریق نسبت دادن رفتار آنها به مسائل شاید فلسفی بزرگ و کوچک آغاز شد. برخوردی که در دو روز اول به واسطه انرژی موجود، در همان روز خاص نوشته شد. اما با گذر زمان، خود مسئله ی بررسی گذر عمر دچار گذر عمر شد که به صورت ننوشتن در آن روز و بعدها ننوشتن، خود را نشان داد. مطمئنا این مطالب می توانست در شناخت شخصیت(حداقل شخصیت خودم) کمک کننده باشد. ولی نشد!
راه حل:
هیچ!
اصل:
اولین اصل زندگی انسان مسئله ی وجود و مرگشه! مسنله ای که شاید بشه گفت در همه ی مسائل موجود در جهان خودش رو نشون میده!
خیلی راحت زمان همه چیز رو به وجود میاره و از بین میبره! و آرزوی بشر همیشه این بوده که به نحوی بر این موجود همیشه موجود غلبه کنه! عمری با آرزوی پیدا کردن کیمیا و قرنی با آرزوی ماشین زمان و از ازل تا ابد با آرزوی معاد و زندگی جاوید!
پیرمرد خیلی خوب دیگر حالا دارد معنی کیمیا را درک می کند و خدا می داند تا به حال تا کجای بشر را فحش داده بابت فراموشی این معجون وکوتاهی پدرانش در پیدا کردن آن!
نشانه:
در این بین هر انسان آرزو دارد تا آخرین لحظات این موجودیت را با لذت بگذراند و لااقل بی دلیلی این بی ثمرگی را با شادی های لحظه ایش پر کنه!
پیرمرد حالا فقط دلش پیرزن روزهای شادیش رو می خواد و اون حس گرمی تنی که شاید هیچ وقت مثل الان درست حسابی درکش نکرده بوده!
راه حل:
مرگ تنها راه حل حتمی الوقوع غیر قابل پیش بینی هست که میشه به انسان پیشنهاد کرد!
پیرمرد شاید تا به حال صد بار از خدا خواسته که بمیره! شاید یه روزی خودم کشتمش! این بهترین هدیه ایه که میتونم بهش بدم!
پ.ن. برایرسیدن به این جواب راه های مختلفی هست!
پ.ن1 واجب کفایی
پ.ن.2 واقعا جای موعذه تو نوشته هام کم بود! از این به بعد این کار رو میکنیم!